تبليغاتX
کودک من - شب زمستانی

شب سردی بود ...

نینا عروسکش را بغل کرده بود، بی آنکه شانه هایش بلرزد می گریست

خواب دیده بود عروسکهایش را دزدیدند

در آغوش گرفتم

دستی روی سرش کشیدم

نینا زیباتر از همیشه بود

کودکان هرگاه گریه می کنند پیش خودشان فکر می کنند" حالا حتما خدا دلش برایمان می سوزد!"

لالائی خواندم خوابش برد، عروسکش افتاد و من در حیرت به گیسوان کودکم خیره شدم تا شاید لابه لای تارها، دلتنگی شبانه ام را بیابم.

 

 

 

 « در شگفتم که کودکان چگونه از غصه هایشان جان سالم به در می برند!»

 

مینا

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 16 دی1386 و ساعت |