تبليغاتX
کودک من


چه کسی می داند
که تو در پیله تنهائی خود تنهائی؟!
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردائی؟!
پیله ات را بگشای
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبائی!

بعد از ظهر یک جمعه سرد
از یک دوست

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه 13 بهمن1386 و ساعت |

شب سردی بود ...

نینا عروسکش را بغل کرده بود، بی آنکه شانه هایش بلرزد می گریست

خواب دیده بود عروسکهایش را دزدیدند

در آغوش گرفتم

دستی روی سرش کشیدم

نینا زیباتر از همیشه بود

کودکان هرگاه گریه می کنند پیش خودشان فکر می کنند" حالا حتما خدا دلش برایمان می سوزد!"

لالائی خواندم خوابش برد، عروسکش افتاد و من در حیرت به گیسوان کودکم خیره شدم تا شاید لابه لای تارها، دلتنگی شبانه ام را بیابم.

 

 

 

 « در شگفتم که کودکان چگونه از غصه هایشان جان سالم به در می برند!»

 

مینا

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 16 دی1386 و ساعت |
سلام

نینا شیطنت کرده و من نبودم پست قبلی رو نوشته.....ممنون از دوستان که اومدن و سری به ما زدند و خصوصا دوستی که به نینا یاد داده به دادگاه بین المللی خانواده از دست من شکایت کنه! یا دوستی که گفته نینا بیشتر از اونی که باید بفهمه ، میفهمه ...! راست گفته واقعاْ!!!

تو این مدت با اینکه کارم کمی زیاد شده بود اما خوب عکاسی کردم   (نینا: زیاد نه خوب)

این چند تا عکسی که از لبنان(بیروت) گرفتم

جایی که آدم می تونه به آرامش محض برسه!

برای مشاهده عکسها در اندازه بزرگ اینجا را کلیک کنید.

راستی شب یلدا خوش بگذره و لبتون خندان باشه!

مینا

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه 29 آذر1386 و ساعت |
 

روی خاک چمباتمه زدم

مست  شدم از سکوت و صفای مزرعه

در فکر مترسکی نبوده در باغ و خلوت آب و سبزه بودم

...............

چشمانم را که خوب باز کردم آسمان پاهایم را لمس می کرد

اینهمه آسمان ندیده بودم

آنقدر نزدیک که زیر پایم خالی شد و

آنقدر صاف که احساس سبکی کردم

.....

آسمانی باشید

مینا

 

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 8 مهر1386 و ساعت |

 

نمی دونم چطور شد که رفتیم اونجا یی که همیشه من آرزو داشتم از نزدیک ببینم.

شاید اصرار نینا باعث شد چند کیلومتر از محل سکونتمون دورتر بشیم .... نینا تو راه همش اضطراب داشت وارد حیاط که شدیم من حس عجیبی پیدا کرده بودم یواش یواش به بقعه نزدیکتر می شدیم جالب این که کسی غیر از ما اونجا نبود و می تونستی ساعتها تو خلوت خودت بشینی و به زیباییه یه حس عجیب فکر کنی.

اصلا دلم نمی خواست برگردم!

انگار داشتم خواب می دیدم حسابی از دور تماشا کردم......... نینا دستمو گرفت رفتیم جلوتر وقتی دقیق می شدم آمار آجرها ونقش و نگارها و رنگها دستم بود.

و این آماری بود که خلوتهای شبانه با قلم و رنگ و بوم به من داده بود.

شاید خیلی سخت باشه درک کردن اینکه نزدیک به دو هزار دقیقه غرق نقاشی کردن از یک عکس بشی و ساعتها و روزها یک تابلوی نقاشی قسمتی از زندگیت بشه و بعد ببینی روزی خودت جزئی ازاون تصویر شدی!

هنوزم شیرینیه اون ساعتی که در فضای این تصویر بودم و دارم احساس می کنم!

 

 

 

مینا

 

راستی اینجا مقبره شیخ صفی الدین اردبیلی هست!

 

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 19 شهریور1386 و ساعت |