تبليغاتX
کودک من



یک سال گذشت ........ زودتر از اونی که من و نینا فکرشو می کردیم.....تو یه چشم به هم زدن!!!
امروز سال خوب و پرباری برای همه آرزو کردیم تا ببینیم چی پیش میاد!!!

سبز باشید
مینا

+ نوشته شده توسط مینا در Thu 20 Mar 2008 و ساعت |
 
داشتم دقیقا به این فکر می کردم که چرا وقتی می خوایم خوب زندگی کنیم، زندگی کردن رو فراموش می کنیم.....

این همه کار......این همه مشغله.... برای کی؟ برای چی؟
خیلی جالبه آدم مسئول وب سایت باشه.......تازه سایته هم رتبه کشوری بیاره... اما نتونه وبلاگ خودش رو آپ کنه...................دلیلش چیه نمی دونم؟!
از برنامه ریزی خوب گرفته تا خوندن کتاب "یک دقیقه برای خودم" هیچی اثر نداشت!

با یک دوست خیلی قدیمی داشتم صحبت می کردم و می گفتم من گاهی اینقدر مشغله دارم که نینا رو فراموش می کنم.....
 
گفت من یادت بیارم؟
 گفتم: آره
 گفت: نینا
 دختری از جنس خالص رنگ.............رنگ سبز
 پاک و صادق و نرم...........با صدائی گرم.............با درونی نیکو.............و کمی تفکر بیش از حد
 اما واقع نگر و در عین حال احساساتی
 کمی به خودم اومدم!.....نینا واقعا داره فراموش می شه!
 
 راستی حال شما؟
 حال هر کی رو می پرسم می گه آخرای ساله دارم کارامو جمع بندی می کنم و برای سال جدید برنامه   ریزی می کنم......
 
خنده ام می گیره !!!
 
 سبز باشید...
مینا
 
+ نوشته شده توسط مینا در Sat 15 Mar 2008 و ساعت |


چه کسی می داند
که تو در پیله تنهائی خود تنهائی؟!
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردائی؟!
پیله ات را بگشای
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبائی!

بعد از ظهر یک جمعه سرد
از یک دوست

+ نوشته شده توسط مینا در Sat 2 Feb 2008 و ساعت |

شب سردی بود ...

نینا عروسکش را بغل کرده بود، بی آنکه شانه هایش بلرزد می گریست

خواب دیده بود عروسکهایش را دزدیدند

در آغوش گرفتم

دستی روی سرش کشیدم

نینا زیباتر از همیشه بود

کودکان هرگاه گریه می کنند پیش خودشان فکر می کنند" حالا حتما خدا دلش برایمان می سوزد!"

لالائی خواندم خوابش برد، عروسکش افتاد و من در حیرت به گیسوان کودکم خیره شدم تا شاید لابه لای تارها، دلتنگی شبانه ام را بیابم.

 

 

 

 « در شگفتم که کودکان چگونه از غصه هایشان جان سالم به در می برند!»

 

سبز باشید

مینا

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در Sun 6 Jan 2008 و ساعت |
سلام

نینا شیطنت کرده و من نبودم پست قبلی رو نوشته.....ممنون از دوستان که اومدن و سری به ما زدند و خصوصا دوستی که به نینا یاد داده به دادگاه بین المللی خانواده از دست من شکایت کنه! یا دوستی که گفته نینا بیشتر از اونی که باید بفهمه ، میفهمه ...! راست گفته واقعاْ!!!

تو این مدت با اینکه کارم کمی زیاد شده بود اما خوب عکاسی کردم   (نینا: زیاد نه خوب)

این چند تا عکسی که از لبنان(بیروت) گرفتم

جایی که آدم می تونه به آرامش محض برسه!

برای مشاهده عکسها در اندازه بزرگ اینجا را کلیک کنید.

راستی شب یلدا خوش بگذره و لبتون خندان باشه!

مینا

 

+ نوشته شده توسط مینا در Thu 20 Dec 2007 و ساعت |

سلام

من نینا م!!!!

اوووووووووووووم   اووووووووووم

چی بگم آخه؟ ...............

مامان رفته ماموریت منم اومدم هرچی دوست دارم بنویسم...

دلم می خواد بگم تازگیا من خیلی ترسیدم آخه 3 تا زلزله اومد...........اولش هنوز باورمون نشد ...من می خندیدم و هلیا می گفت منگوله شده!!! اما بار دوم همه بدو بدو رفتیم خیابون ...............همه تو هوای سرد ریخته بودن بیرون از خونه هاشون....بعضیا هم با خونوادشون تو ماشین گوشه خلوت خیابون پارک کرده بودن.........من پاهام می لرزید........صحنه های ویرانی میومد جلوی چشام ناخودآگاه یاد زلزله بم می افتادم !

مامان سعی می کرد آرومم کنه و هی می گفت آروم باش نینا از دستمون کاری ساخته نیست فقط دعا کن...

بعد از زلزله دوم خوابم نمی برد.....بی قرار بودم......آشناها زنگ می زدن و پیشنهاد می دادن که تو خونه نمونیم.......

ولی من به مردن خودم و مامان فکر نمی کردم .... من به این فکر می کردم که احتمالا زلزله سوم همه چیز رو با خاک یکسان بکنه......

و به قول مامان چه زود زندگی به پایان می رسه....... زودتر از اونی که کارای عقب افتادت و تموم کنی..... زودتر از رسیدن به آرزوهات ...... زودتر از موقعی که به عزیزترین آدمهای دور وبرت بگی چقدر دوسشون داری .....

 

نگرانیهای بی مورد من و مامان برای حفظ داشته هامون

آرشیو مامان که نصف عمرشو پاش ریخته بود!

کلی خونه و زندگی......

همش بند بود به یک لرزش چند ریشتری!

اون شب برای من طولانی ترین شبی بود که به دلهره صبح شد

مامان 2 ساعت بعد از زلزله سوم رفت مسافرت و من می ترسیدم ........... این زلزله هیچ خسارتی نداشت اما شاید یه اخطار بود. یه اخطار واسه هوشیاری ما!

به هرحال خیلی به خیر گذشت اما مامان می گفت نینا جان کمکم کن از این به بعد دیگه غصه هیچی و نخورم و بی خودی نگران چیزی نباشم...... این حس مامان برام جالب بود.......دیگه با منم کاری نداره و کمتر به من گیر میده

البته اجازه بدید از مامانم کمی تعریف کنم اینجا ............... خیلی وقته مامان خوبی شده و دیگه از قانونایی که برام حکم می کرد دست برداشته .......... مامان مینای گلم مهربونتر شده و خیلی هوای منو داره و منم خیلی راضی ام ازش..............حسابی عوض شده......حتی بعضی از دیدگاههاش..........! خیلی قدرشو می دونم .............. درسته گاهی وقتا لجبازی می کنه کمی هم گستاخ می شه اما مامان با حالیه!

 

نینا

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در Wed 12 Dec 2007 و ساعت |

 

همه چي از موقعي شروع شد كه دوتايي رفتيم تا واسه من كفش بخريم....من و نينا همه جا رو گشتيم ، حسابي خسته شديم نينا خيلي غر مي زد تا اينكه جر و بحث كرديم

مي گفت:

مامان از دستت خسته شدم ديگه تمومش كن دنبال چي مي گردي؟! چرا هميشه وقتي چيزي

مي خواي بخري اينهمه وسواس به خرج ميدي

مگه مي خواي چيكار كني

آخه چقدر؟

خسته شدم به خدا

با اين كارات احساس مي كنم من كمتر ديده مي شم ، شايدم اصلا ديده نمي شم

چرا نميخواي خودت باشي

اصلا چرا شما بزرگترها هميشه دوست دارين خودتون نباشين و يه دست لباس رسمي و خوشگل تنتون مي كنيد و به خودتون اجازه نميدين كه يك ساعت خوش پوش و خوش تيپ نباشين

مامان بس  كن كمي هم به فكر من باش بذار اونطور كه من مي خوام باشي بذار منم احساس بودن بكنم

اصلن چي ميشه مگه يه روز لباس خوب نپوشي و يك ساعت با خودت ور نري و واسه آينه لوس نشي و با اتو مشغول نشي

آدم بزرگا هميشه عادتشونه كه اداي روشنفكري دربيارن و وانمود كنن كه خيلي متشخص و متمدن شدن!

لطفا يك كمي هم خودت باش!

چي ميشه يه بار هم نگي پاشنه اون ، پنجه اين! دامن اين، آستين اون! و بري  تو مغازه و چشم بسته يه كفش و پيرهن بخري كه فقط اندازه تنت باشه .همين!

كمتر پشت ويترينا دهن كجي كن مامان!

خسته شدم

.

.

.

.

بسه ديگه نينا

اعصابمو خورد كردي چرا داري اينهمه رو اعصابم راه مي ري

بس كن

.

.

.

.

گفتم نينا جان اصلا بيا بريم هرچي دوست داري برات بخرم

نينا داشت لجبازي مي كرد كه به زور رفتم براش يه بوم بزرگ خريدم تا هرچي كه دلش مي خواد روش نقاشي بكشه بلكه يه كمي آروم بگيره و كمتر به من گير بده

البته طفلك حق داشت من بعضی وقتا به خاطر خودم خيلي اذيتش مي كنم

 

مینا

 

+ نوشته شده توسط مینا در Tue 30 Oct 2007 و ساعت |
نینای عزیز سلام

امروز روز جهانی کودکه و من خیلی ذوق کردم ....همه دوستام تبریک گفتن تا بهت برسونم....خیلی خوشحالم که اینقدر هوای هم رو داریم البته درسته که بعضی وقتا به حرفم گوش نمی دی و هرکاری که دلت می خواد انجام می دی اما بازم دوست دارم....

نمی گم بچگی نکن اما سعی کن کمی عاقلانه برخورد کنی که زیاد به دردسر نیفتم....شیطنت هاتو دوست دارم ..... بازیهای کودکانه و شیرین زبونیاتو دوست دارم

گریه های یواشکی که سعی می کنی من نفهمم مثل بغض گلوم رو فشار می ده! گاهی دروغهای کوچیکی که به مامانت می گی و لجبازیات خسته ام می کنه اما باز برام دوست داشتنی هستی.

می دونم تو دلت می خواد من همیشه به حرفات گوش کنم اما می دونی که با شرایطی که دارم مجبورم که خلاف خواسته ات عمل کنم........پس منو ببخش!

نینا! بیشتر از اونی که فکر کنی دوست دارم ....روزت مبارک عزیزم!

 اینم یه عکس یادگاری که از دوستات گرفتم.

 

+ نوشته شده توسط مینا در Mon 8 Oct 2007 و ساعت |
 

روی خاک چمباتمه زدم

مست  شدم از سکوت و صفای مزرعه

در فکر مترسکی نبوده در باغ و خلوت آب و سبزه بودم

...............

چشمانم را که خوب باز کردم آسمان پاهایم را لمس می کرد

اینهمه آسمان ندیده بودم

آنقدر نزدیک که زیر پایم خالی شد و

آنقدر صاف که احساس سبکی کردم

.....

آسمانی باشید

مینا

 

+ نوشته شده توسط مینا در Sun 30 Sep 2007 و ساعت |

 

آدم تا وقتي مي تونه محترم باشه كه به كساي ديگه احترام بذاره! اعتقاد داشتن آدم به خودش، باعث مي شه ديگرونم به اون معتقد بشن! دلم مي خواد يه شعر برات بنويسمُ تو اون از آرامشُ اعتمادُ گُل بارون كردنٍ پُشت بوما وُ ناقوسا وُ اَبرا وُحس يه پرستو تو آسمون حرف بزنم! بدونِ غصه وُ غم، رو دريايي كه از اون بالا مالاها هميشه تميزه ... حقيقت اينه كه : شجاعت خواهر خوش بينيه! من خوش بين نبودم، چون شجاع نبودم!

 

نينا جان اين يه قسمت از كتاب فالاچي هست كه الان دارم مي خونم و تو خوابي! نمي دونم چرا اينارو واست نوشتم شايد اين روزا زيادي خوش بين نيستم و وقتي قضيه نيمه پُر ليوان مطرح ميشه من جا مي زنم! در حاليكه قبلا بخار ليوان رو هم مي ديدم !

نينا جان من اگه شجاع بودم خيلي چيزا رو مي تونستم اينجا بنويسم اما .............

مي دونم كه تو به من اعتقاد داري همونطور كه من به تو ايمان دارم..... اما وقتي امروز ازم پرسيدي ماماني روزه يعني چي؟ من نتونستم معني كاملشو بگم تا تو زيادي سوال پيچم نكني

چون تعريفي كه من مي دونستم با منطق آدماي امروزِ دوُر و برمون فرق داشت و تو بيشتر غذا نخوردنشون رو مي ديدي!

و اون آدمها برات همون آدمهايي بودن كه با روزهاي قبل فرق چنداني نداشتن جز تعداد معدودي و تعدادي هم كه يك كمي بيشتر مواظب بودن سر كسي داد نزنن! دعوا نكنن! كاراي بد نكنن (نينا جان تو فعلاً نمي دوني يعني چي!) ، وارد حريم كسي نشن! عجب مبارزه سختي....مبارزه با نفس!

بچه كه بودم عاشق روزه كله گنجيشكي بودم بزرگ كه شدم نفهميدم مفهوم درست روزه تو كله هاي گنجيشكي چطوري جا مي گيره! چه مبارزه سختي!

 

شب بخير نيناي عزيزم

 

+ نوشته شده توسط مینا در Sun 16 Sep 2007 و ساعت |